محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
533
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« تصرف كرده است . » جذيمه به كاهنى و پيشگويى پرداخت و دو بت داشت كه آن را ضيزنان گفتند و جايى ضيزنان در حيره معروف است و به وسيلهء آن باران مىخواست و بر دشمن ظفر مىجست و قوم اياد در عين اباغ بود و اباغ يكى از عماليق بود كه بر اين چشمه مقر داشته بود و جذيمه با اياد به پيكار بود از آن رو كه جوانى صاحب جمال از قوم لخم بنام عدى پسر نصر پيش خالگان ايادى خويش بود و با جذيمه از وى سخن كرده بودند و جذيمه به پيكار اياديان رفت . و اياديان كسان فرستادند كه جذيمه را مست كردند و دو بت را بربودند و ببردند و به جذيمه پيام دادند كه بتانت از تو بيزار بودند و به ما راغب بودند كه پيش ما شدند اگر پيمان كنى كه به جنگ ما نيايى بتان را به تو باز دهيم . جذيمه گفت : « عدى پسر نصر را نيز به من دهيد . » و عدى را با بتان به دو دادند و اياديان را وا گذاشت و عدى را به خويشتن پيوست و شرابدار خويش كرد . و چنان شد كه رقاش دختر مالك و خواهر جذيمه ، عدى را بديد و عاشق او شد و نامه نوشت و گفت : « مرا از شاه خواستگارى كن كه نسب و مقام دارى . » عدى پاسخ داد : « جرئت نيارم كه با وى در اين باب سخن آرم و اميد ندارم كه ترا زن من كند . » رقاش گفت : « وقتى به شراب نشست و نديمانش حضور داشتند وى را شراب خالص بده و شراب ديگران را با آب بياميز و چون شراب او را گرفت مرا از او خواستگارى كن كه رد نكند و دريغ نيارد و چون مرا به زنى تو داد قوم را شاهد گفتار وى گير . » و جوان لخمى چنان كرد كه رقاش گفته بود و چون شراب جذيمه را گرفت رقاش را از او خواستگارى كرد و جذيمه خواهر را به زنى او داد و عدى برفت و همان شب با وى عروسى كرد و صبحگاهان جذيمه او را ديد كه زعفران خوشبوى ماليده بود